هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

تولد سه سالگی آقا هانی

سلام بچه ها پنجم بهمن ماه تولد سه سالگیم بود و مامانی دقیقا پنجم و ششم بهمن امتحان داشت و نتونست برام تولد بگیره و برای پنج روز جلوتر نوبت آتلیه گرفته بود که برم عکس بندازم و کیک تولدمو همونجا با مامان و بابایی بخوریم از اونجایی که ماه پیش تولده بابایی بود و من تا اسم تولد می شنوم مشتاقانه به کیکش فکر میکنم و دقیقا ده بهمن پسر دایی احمد دنیا اومد و من حسابی خوشحال شدم و پنج روز با تاریخ تولده من فاصله داره . خاله مریم مربی مهربونم توی مهد ؛روز تولدم چندتا عکس ازم گرفت که قرار شد بهم بده و حتما براتون میزارم توی وبلاگ ؛ همون روز توی مهد خاله مریم چون میدونست فیل خیلی دوست دارم با کاردستی یک فیل خوشگل برای من درست کرد عکس های...
29 بهمن 1392

نهالستان ...چهاردهم دی ماه 92

  از طرف شرکت همراه با نی نی های همکاران مامانی دعوت شدیم نهالستان  بده که خودمو اینقدر تحویل میگیرم کلی بازی و شیطونی کردم از ساعت هشت و نیم صبح تا سه بعد از ظهر اونجا بودیم جاتون سبز خیلی خیلی خوش گذشت    اینم عکس یک ماه پیشه , گفتم بزارم واسه یادگاری  علی کوچولو چی میخوای بهم حمله کردی ؟ فایده نداره باید سریع مهماتمو تموم کنم که دشمن حمله کرد   ...
17 دی 1392

هانی دی ماه 92 در خلیج نایبند

ماهی سرخ کوچک > من رو نگاه کن لنسرم مشکل فنی پیدا کرده بزار ببینم چش شده اینم بابا بزرگ مهربونم بابا خلف بریم با هم ماهی بگیریم من در کنار درخت لیر واقع در نایبند زیبا ماشین بابایی گیر کرده دارم کمک میکنم که بیرونش بکشیم ساحل زیبای خلیج نایبند ...
17 دی 1392

هانی

سلام بچه ها  حالتون خوبه ؟ منم خیلی خیلی خوبم توی این روزهای سرد چیکار میکنید من که طبق معمول شنبه تا چهارشنبه صبح زود بیدار میشم که برم مهد کودک اما دوشنبه ها وسط هفته واسه خودم استراحت رزرو کردم و میرم پیش بابابزرگ مهد کودک رو خیلی دوست دارم و بیشتر از اون مربی مهربونم خاله مریم رو دوست دارم البته الان یه مدتیه که مربی من عوض شده  و من انشاءالله سه سالم که تکمیل شد دوباره میرم پیش خاله مریم به قول بعضی ها من خیلی خیلی حرف میزنم و همش درحال سوال و جواب کردن بقیه هستم البته مامان و بابایی درکم میکنن و با حوصله به سوالهایه تکراری من جواب میدن     بابایی دوستت دارم  بپررررر...
2 دی 1392

هانی خوشتیپ

چهارشنبه هفته پیش به علت بدی هوا و شدت بارش باران ؛ساعت 9 صیح از مهد با مامانی تماس گرفتن که بیاد منو از مهد ببره خونه و چون تایم کاری مامانی تموم نشده منو با خودش آورد شرکت جو گیر شدم شعر میخونم و میرقصم این روزا همش میگم : هانی عشقه و بقیه تعجب میکنن که چقدر خودمو تحویل میگیرم   با چشمایه پف کرده ولی خداییش بازم خوشگلم کسی رو دیدید که خودشو اینقدر تحویل بگیره یک روز خوب لب دریا همراه با طلوع آفتاب بابایی داره آفتابو نشونتون میده خب حالا وقتشه عکسامو با دوستان به اشتراک بزارم   ...
2 دی 1392

هانی در مهد

سلام دوستای خوبم حالتون خوبه  از وقتی رفتم مهد خیلی خیلی تغییر کردم ؛ خوب بودم خوبتر شدم چندتا شعر یاد گرفتم حرفهای قشنگی میزنم با دوستای جدید آشنا شدم و جز به دخترا الان به پسرا هم محل میزارم و همه با هم شعر میخونیم و میرقصیم با بچه های مهد رفتیم اداره پلیس و کتابخانه خیلی خوش گذشت و کلی مطلب جدید یاد گرفتیم با بچه های مهد در اداره پلیس ...
8 آذر 1392

هانی در تگرگ باران

  ساعت پنج صبح روز عاشورا در منطقه زیبای جنوب تگرگ بارید  جاتون خالی هم جالب بود هم وحشت کرده بودیم آخه این تگرگ ها به اندازه مشت دستم بود که محکم میزد به شیشه های درب و پنجرها اینم کفش بیچاره ی من که دم در گرفتار این یخ بارون شده وای خدا رحم کرد اگه این یخ توی سره کسی میزد طرف الان زنده نبود اگه یه ذره تگرگها بیشتر میومد و برف هم قاطیش بود ما الان توی شهرمون پیست اسکی راه مینداختیم ببینید این یخ ها چی سره برگهای درختا آورده ببینید من مثل یک مرد کار میکنم امیر پسر دایی جونم ...
26 آبان 1392

هانی در یک روز خوب

هوای جنوب خیلی جالبه دو روز قبل یخ بارون داشتیم و الان با بر و بچ اومدیم لب دریا شنا کنیم ما اینیم دیگه منو و دوستام لب ساحل بازی میکنیم و خانواده از دور مراقب ما هستن بعد از بازی و شنای حسابی وقته ناهاره بعد از نهار نوبت رسید به قایق سواری به من میگن قایق ران حرفه ای اینجا مامان و بابایی دیگه از فضولیام خسته شدن و منو اینشکلی توی آب انداختن   ...
26 آبان 1392

هانی در آبان ماه 92

هیچکی نمیتونه مث من تک چرخ بزنه   هفته پیش از طرف نیروگاهی که بابایی توش کار میکنه جشن دعوت بودیم منم از شیطنت کم نزاشتم اینجا جو گیر  شدم و دارم میرقصم اگه گفتید توی این عکس من کجااااااام ؟؟؟؟ همش اون بالا بودم جشن برای فرزانگان بود و زیاد کاری به کارم نداشتن و من آزاده آزاد بودم     ...
17 آبان 1392